|
روز وفور لبخند لبخندبي دريغ لبخند بي مضايقه چشمها آن روز بي چشمداشت بودن لبخند قانون مهرباني است روزي كه شاعران ناچار نيستند درحجره هاي تنگ قوافي لبخندخويش را بفروشند روزي كه روي قيمت احساس مثل لباس صحبت نمي كنند پروانه هاي خشك شده،آن روز ازلاي برگهاي كتاب شعر پرواز مي كنند وخواب دردهان مسلسلها خميازه مي كشد وكفشهاي كهنه سربازي دركنج موزه هاي قديمي باتارعنكبوت گره مي خورند روزي كه توپها در دست كودكان ازبادپر شوند روزي كه سبز،زرد نباشد گلهااجازه داشته باشند هرجاكه دوست داشته باشند بشكفند دلهااجازه داشته باشند هرجانياز داشته باشند بشكنند آيينه حق نداشته باشند باچشمهادروغ بگويد ديوار حق نداشته باشد بي پنجره برويد آن روز ديوار باغ ومدرسه كوتاه است تنها پرچيني ازخيال در دور دست حاشيه باغ مي كشند كه مي توان به سادگي ازروي ان پريد روز طلوع خورشيد ازجيب كودكان دبستاني روزي كه باغ سبز الفبا روزي كه مشق آب،عمومي است درياوآفتاب درانحصار چشم كسي نيست روزي كه آسمان درحسرت ستاره نباشد روزي كه آرزوي چنين روزي محتاج استعاره نباشد اي روزهاي خوب كه درراهيد! اي جاده هاي گمشده در مه! اي روزهاي سخت ادامه! ازپشت لحظه ها به درآييد! اي روزهاي آفتابي! اي مثل چشمهاي خدا آبي! اي روزآمدن! اي مثل روز،آمدنت روشن! اين روزها كه مي گذرد،هرروز درانتظارآمدنت هستم! اما با من بگوكه آيا،من نيز درروزگار آمدنت هستم؟؟ *ق. امين پور*
اين روزها كه مي گذرد،هرروز احساس مي كنم كه كسي در باد فرياد مي زند احساس مي كنم كه مرا ازعمق جاده هاي مه آلود يك آشناي دورصدا مي زند آهنگ آشناي صداي او مثل عبور نور مثل عبورنوروز مثل صداي آمدن روزاست آن روز ناگزير كه مي آيد روزي كه عابران خميده يك لحظه وقت داشته باشند تا سر بلند باشند وآفتاب را در آسمان ببينند روزي كه اين قطار قديمي دربستر موازي تكرار يك لحظه بي بهانه توقف كند تا چشمهاي خسته خواب آلود ازپشت پنجره تصوير ابرهارا درقاب وطرح واژگونه جنگل را در آب بنگرند آن روز پروازدستهاي صميمي در جستجوي دوست آغاز مي شود روزي كه روز تازه پرواز روزي كه نامه ها همه باز است روزي كه جاي نامه ومهروتمبر بال كبوتري را امضا كنيم ومثل نامه اي بفرستيم صندوق هاي پستي آن روز آشيان كبوترهاست روزي كه دست خواهش،كوتاه روزي كه التماس گناه است وفطرت خدا درزيرپاي رهگذران پياده رو برروي روزنامه نخوابد وخواب نان تازه نبيند روزي كه روي درها با خط ساده ن بنويسند: ‹‹ تنهاورودگردن كج،ممنوع ›› وزانوان خسته مغرور جز پيش پاي عشق با خاك آشنا نشود وقصه هاي واقعي امروز خواب وخيال باشند ومثل قصه هاي قديمي پايان خوب داشه باشند... ادامه در پست آينده
ديروز ما زندگي را به بازي گرفتيم امروز، او ما را... فردا ؟؟!! *ق.امين پور*
۹ اردیبهشت سال روز تولد این من کوچولوئه نمی خوای تولدم و بهم تبریک بگی ؟؟؟!! بدو بدو ...کامنت هدیه تو واسم به یادگار بذار
كودكي هايم اتاقي ساده بود قصه اي،دور اجاقي ساده بود شب كه مي شدنقشها جان مي گرفت روي سقف ما كه طاقي ساده بود مي شدم پروانه خوابم مي پريد خواب هايم اتفاقي ساده بود زندگي دستي پر ازپوچي نبود بازي ما جفت وطاقي ساده بود قهر مي كردم به شوق آشتي عشق هايم اشتياقي ساده بود ساده بودن عادتي مشكل نبود سختي نان بود وباقي ساده بود * قيصرامين پور*
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
silence |