|
منودرگیرخودت کن تاجهانم زیروروشه تاسکوت هرشب من باهجومت روبه روشه بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تومی رم منودرگیرخودت کن بلکه آرامش بگیرم باخیال توهنوزم مثل هرروزوهمیشه هرشب حافظه من پرتصویرتو می شه بامن غریبه گی نکن بامن که درگیر توام چشمات وازمن بر ندارمن مات تصویر توام تو همین جایی همیشه باتوشب شکل یه رویاست آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست توهمین جایی وهرروز من به تنهایی دچارم منو نزدیک خودم کن تاتورو یادم بیارم به یادروزهای طلایی ِماه عسل ، ماه رمضان
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچکس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد... "مهدی اخوان ثالث"
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث .:
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سرا ب است بخند ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند...
سینه هاجای محبت همه ازکینه پُرست؛ هیچ کس که فریاد پراز مهرتوراپاسخ گویدنیست. یک تن که دراین راه غم آلودۀ عمر قدمی بهرمحبت پوید نیست!! خط پیشانی هرجمع خط تنهایی ست...!! همه گلچین گل امروزند! درنگاه من وتوحسرت بی فردایی ست به که بایددل بست ؟؟ به که شایددل بست؟؟ نقش هر خنده که برروی لبی ست نقشه شیطانی ست؟؟!! درنگاهی که توراوسوسۀ عشق دهد حیله ای پنهانی ست؟؟!! به که بایددل بست ؟؟ به که شایددل بست؟؟ خنده هامی شکفدبرلبها تاکه اشکی شکفدبرسرمژگان کسی همه بردردکسان می نگرند لیک دستی بزندازپی درمان کسی اینجانیست. ازوفا نام مبر؛ آنکه وفاخواست کجاست؟ دست گرمی که زمهربفشارددستت، درهمه شهرمجوی! گل اگردردل باغ برتو لبخند زند بنگرش لیک مجوی! لب گرمی که زعشق بنشیندبه لبت به همه عمرمخواه! سخنی کزسرراه زده درجانت چنگ؛ به لبت نیز مگوی! چاه هم بامن وتوبیگانه ست نی صدبندبرون آیدازآن،رازتورافاش کند! درددل گربرسرچاه کنی، خنده هابرغم تودخترمهتاب زند! گرشبی ازسرغم آه کنی... درداگرسینه بشکافدبانگ مزن! دردخود رابه دل چاه مگوی! استخوان تواگرآب کندآتش غم آب شو،آه مگوی! دیده بردوزبراین بام بلند مهِِر وی رابنگر. سکه زردوسپیدی که به سقف فلک است نیرنگ است. سکه ای بهرفریب من وتو سکه صدرنگ است. ما همه کودک خردیم وهمین سکۀ سیمین سپیدمی فریبد مارا! هرزمان دیده ام این گنبدخضرای بلند گفته ام بادل خویش : مزرع سبزفلک دیدم وبس نیرنگش نتوانم که گریزم ازچنگش. آسمان بامن ومابیگانه شاخۀ عشق شکست آهوی مهرگریخت تارپیوند گسست... به که بایددل بست ؟؟ به که شایددل بست؟؟
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
silence |