تبليغاتX
سکوت سربی

سکوت سربی

چگونه پیچک غم،ارغوان شادی را

به باغ خاطرما جاودانه پژمرده است!

چگونه کم کم زنگارناامیدی ها،

جلای آینه شوروشوق رابرده است.

 

 

 

لبان ما، دیری ست

به هم فشرده چونیلوفران نشکفته است.

چنان به زندگی بی نشاط خوکردیم؛

که نقش روشن لبخند یادمان رفته است!

 

 

ببین  به چهره این مردمان راهگذر؛

دل تمامیشان غنچه نخندیده ست.

هنوز،خانه ای ازخانه های این سامان

شبی زبانگ سرودوسرورهم خوانان

دمی زشادی وپاکوب دست افشانان

به خودنلرزیده ست!

 

 

ببین که برسردلها یمان چه آوردیم!

ببین که نخواسته باعمرخودچه هاکردیم!

 

 

چراچوماتمیان،بی خروش می مانیم؟

چراسرودنیایش به بامداد،به نور،

سرودگندم،باران،

                   سرودشالیزار،

سرودمادر،کودک،پدر،

                      سرودوطن،

سرودزندگی وعشق رانمی خوانیم؟

 

 

یکی بپرس،که اززندگی چه میدانیم؟

نفس کشیدن آیانشان زیستن است؟

 

خموش ، مردن؟

                 یا

                  شوروشوق پروردن؟!

چوآفتاب،به این لحظه هادرخشیدن.

امیدوشادی وشورونشاط بخشیدن.

 

 

مگرنه اینکه غمی سهمگین به دل داریم

مگرنه اینکه به رنجی گران گرفتاریم؟

نشاطمان راباید همیشه،چون خورشید،

بلندوگرم - دراعماق جان نگه داریم.

 

 

مده به پیچک غم،آب وآفتاب ونسیم

بیادوباره به فریاد ارغوان برسیم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت9:38توسط دلتنگی(شیماجون) | |

مشت می کوبم بردر

پنجه می سایم برپنجره ها

من دچارخفقانم ،  خفقان …!!

من به تنگ آمده ام،ازهمه چیز

  بگذارید هواری بزنم:

                  -آی!!؟؟

باشما هستم!

                    این درهارابازکنید!

 

من به دنبال فضایی می گردم:

لب بامی،

          سرکوهی،

                      دل صحرایی

که درآنجانفسی تازه کنم.

   آه!

         می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایی به شماهم برسد!

 

من به فریاد؛

               همانندکسی

  که نیازی به تنفس دارد،

مشت می کوبد بردر

پنجه می سایدبرچنجره ها،

                               محتاجم!

 

من هوارم راسرخواهم داد!

چاره دردمرابایداین دادکند

  ازشما "-خفته چند!-"

         چه کسی می آیدبامن فریادکند؟؟!

+نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت10:33توسط دلتنگی(شیماجون) | |

برای کشف اقیانوسهای جدیدباید شهامت ترک

ساحل آرام خودراداشته باشی !

این جهان ،جهان تغییراست نه تقدیر.

"تولستوی"

**********************

مردم اشتباهات زندگی خودراروی هم

میریزندوازآن غولی به وجودمی آورند

که نامش تقدیراست!

"اولیورهایز"

************************

دویدن درپی زندگی به فشردن مشتی

آب دردست می ماند،هرچه بیشتربفشاری

آب کمتری دردستتان خواهدماند.

"وین دایر"

+نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت8:38توسط دلتنگی(شیماجون) | |

مردی به مرددیگر گفت: مدتی پیش هنگام شب که آب دریا

بالاآمده بود،بانوک عصایم روی ماسه ها چیزی نوشتم.

مردم مدتهاایستادندتاآنرا بخوانندوکسانی هم مراقب بودندتا

کسی آنهاراخراب نکند.

مرددیگرگفت: من هم روی ماسه هاچیزی نوشتم،اما هنگامی

که آب پایین رفته بود پس ازاندکی امواج خروشان دریاآنرا

شست!

...راستی بگو توچه نوشته بودی؟!

اولی گفت:نوشتم "من کسی هستم که هست"

دومی گفت:نوشتم"من قطره ای ازاین اقیانوس هستم"

 

(جبران خلیل جبران)

+نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت8:27توسط دلتنگی(شیماجون) | |

+نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت10:8توسط دلتنگی(شیماجون) | |

تو پنداری که من لیلی پرستم ؟!

من آن لیلای لیلی می پرستم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت8:40توسط دلتنگی(شیماجون) | |