|
مثل اینکه بعضیا واسشون سوئتفاهم پیش اومده از مطلب قبلی من؟؟(دوستت دارم) بابامگه هرکی یه چیزی تواین مایه ها بنویسه عاشقه وکسی ودوست داره! احمقانه است اگر این طور فکر کنیم.واسه همین من رسما این نظر مضحک وتکذیب می کنم.بیاییدعاقلانه تر فکر کنیم. با شمام دوست عزیز
قاصدک ، غم دارم، غم آوارگی و دربدری، غم تنهایی و خونین جیگری، قاصدک وای به من ، همه از خو یش مرا می رانند، همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند. مادر من غم هاست، مهد و گهواره من ماتم هاست. قاصدک در یابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانیست. قاصدک ، غم دارم، غم به اندازه سنگینی عالم دارم. قاصدک ، غم دارم، غم من صحرا هاست، افق تیره او نا پیداست. قاصدک ،دیگر از این پس منم و تنهایی، و به تنهای خود در هوس عیسایی، و به عیسایی خود ، منتظر معجزه ای غوغایی. قاصدک، زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا، زشت مانند زال دنیا. قاصدک، حال گر یزش دارم، می گر یزم به جهانی که در آن پست نیست، پستی و مستی و بد مستی نیست. می گر یزم به جهانی که مرا نا پیداست،
صدفِ سینۀ من عمری، گهر عشق تو پرورده ست. کس نداند که درین خانه، طفل با دایه چه ها کرده ست. همه ویرانی و ویرانی، همه خاموشی و خاموشی، سایه افکنده به روزن ها: پیچک خشک فراموشی! روزگاهی است درین درگاه، بوی مهر تو نپیچیده ست. روزگاری ست که آن فرزند، حال این دایه نپرسیده ست! من و آن تلخی و شیرینی، من و آن سایه و روشن ها، من و این دیدة اشک آلود، که بود خیره به روزن ها. یاد باد آن شب بارانی، که تو در خانۀ ما بودی. شبم از روی تو روشن بود، که تو یک سبنه صفا بودی. رعد غرید و تو لرزیدی، رو به آغوش من آوردی کام ناکام مرا ـ خندان ـ به یکی بوسه روا کردی. باد، هنگامه کنان برخاست! شمع، لبخندزنان بنشست! رعد، در خندۀ ما گم شد! برق، در سینۀ شب بشکست! نفس تشنۀ تبدارم، به نفس های تو می آویخت. عود طبعم به نهان می سوخت عطر شعرم به فضا می ریخت! چشم بر چشم تو می بستم. دست بر دست تو می سودم، به تمنای تو می مردم، به تماشای تو خوش بودم. چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود دست در دست تو می رفتم هر کجا عشق تو می فرمود! از لب گرم تو می چیدم، گل صد برگ تمنا را. در شب چشم تو می دیدم: سحر روشن فردا را سحر روشن فردا کو؟ گل صد برگ تمنا کو؟ اشک و لبخند و تماشا کو؟ آن همه قول و غزل ها کو؟ باز امشب شب بارانی ست از هوا سیل بلا ریزد برمن و عشق غم آویزم اشک از چشم خدا ریزد! من و این آتش هستی سوز، تا جهان باقی و جان باقی ست. بی تو، در گوشۀ تنهایی، بزم دل باقی و غم ساقی ست!
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
silence |