تبليغاتX
سکوت سربی

سکوت سربی

دوستای بی معرفت تواین زمونه زیاد شدن!!

+نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت19:55توسط دلتنگی(شیماجون) | |

سلام پیشاپیش سال نو وعیدوبهتون تبریک می گم.

راستی ازهمه هم حلالیت می طلبم آخه یه سفری درپیش دارم امیدوارم خوش

بگذره به همه مخصوصا من!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت9:55توسط دلتنگی(شیماجون) | |

این کارت وتقدیم می کنم به دوست جونم واسه تاهل تازه ش!

زیزی جون ورودت و به جمع مرغ وخروسا تبریک می گم.

+نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت10:39توسط دلتنگی(شیماجون) | |

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت11:3توسط دلتنگی(شیماجون) | |

این مطلب فقط محض خنده است وبس پس به کسی

(مخصوصادخترای گل)برنخوره!

لطفابریددرادامه مطلب بخونید


 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت9:32توسط دلتنگی(شیماجون) | |

دوباره تازگی ها گیر دادند

                           صغیر و پیر و برنا را گرفتند
به عنوان شریک جرم  ِآدم                          

 همین امروز حوا را گرفتند
یوزارسیف زنگ زد فوراً صد و ده

                     و آن ها هم زلیخا را گرفتند
به جرم اغتشاش ، ایجاد وحشت

                  عصای دست موسی را گرفتند
نموده چون دخالت در پزشکی

                      یکی می گفت عیسی را گرفتند
به جرم بخشش آن دو به خالی

                   جناب حافظ مارا گرفتند
سپس افغانیان هم از لج او 

                         سمرقند و بخارا را گرفتند
خبر آمد که مجنون خودکشی کرد

                  به جرم قتل لیلا را گرفتند
ویک شب گشت آمد کوچه را بست

                سپس وامق و عذرا را گرفتند
والبته به جرم منکراتی 

                               وایضاً مرغ (عشقا ( را گرفتند
به جرم کشتن سهراب  ِناکام                      

 شنیدم رستم آقا را گرفتند
از اول چون که «او» با ما نبوده 

                     لذا مستر اوباما را گرفتند
طرف شد ازقاچاق ارز دارا

                           ولی بیچاره سارا را گرفتند
طرفداران اشعار کلاسیک

                             یورش بردند و نیما را گرفتند
دکان (مطربا ) را تخته  کردند 

                       وبیچاره نکیسا را گرفتند
به جرم خوردن بید مشک و کاسنی

              عرق خورهای کسری  را گرفتند
کمر را چون که  نرمش داد بابا  

                    به جرم رقص بابا  را گرفتند
به جرم اختفای دیش و آنتن

                        تمام پشت (با ما ) را گرفتند
وجالب تر به جرم کشف عورت 

                     پریشب کــّل ( مرغا) را گرفتند
به جرم گفتمان های سیاسی  

                    دوتا طوطی و مینا را گرفتند
سُراییدند خیلی ها اراجیف 

                        ولی تنها)) آرمان (( را گرفتند

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت22:15توسط دلتنگی(شیماجون) | |

شمع ازسوختنش پروانیست!

که دراین سوختن او تنها نیست...

+نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت9:22توسط دلتنگی(شیماجون) | |

یادت باشه همیشه خدایی اون بالا هست که خیلی بیشرازاین زمینیا دوست داره

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت8:42توسط دلتنگی(شیماجون) | |

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمنک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
 ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
 دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
 دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
 به جانب آنان باز نمی گردم

 

*شاملو*

+نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت10:25توسط دلتنگی(شیماجون) | |

پریا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

 

*شاملو*

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت8:31توسط دلتنگی(شیماجون) | |

 

قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.
لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد
که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها
می گذشت
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی
ناآگاه
از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار چشمهای بادام تلخش
در هزار آئینه شش گوش کاشی.

روز
بر نوک پنجه می گذشت
از نیزه های سوزان نقره
به کج ترین سایه،
تا سالها بعد
تکـّرر آبی را
عاشقانه
مفهومی از وطن دهد
طاق طاقی های قیلوله
و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد
بر سکوت اطلسی های تشنه،
و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
در هزار آئینه شش گوش کاشی
سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها
با اشکهای آبیت

*احمدشاملو*



 

 

+نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت9:32توسط دلتنگی(شیماجون) | |

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خک!

*احمدشاملو*

+نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت9:6توسط دلتنگی(شیماجون) | |

چه روزهای زلالی بود!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کیدی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمنک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...

بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!?

 
 
 
یغماگلرویی

+نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت9:59توسط دلتنگی(شیماجون) | |

عید رمضان

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت12:41توسط دلتنگی(شیماجون) | |

گفتم:چقدراحساس تنهایی می کنم

گفتی:فانی قریب(بقره186)

*من که نزدیکم*

 

گفتم:توهمیشه نزدیکی،من دورم...

  کاش می شدبهت نزدیک بشم...

گفتی:واذکرربک فی نفسک تضرعا

وخیفه ودون الجهرمن القول بالغدوو

الاصال(اعراف205)

*هرصبح وعصر،پروردگارت رو

پیش خودت باخوف وتضرع وبا

 صدای آهسته یادکن*

 

گفتم:این هم توفیق می خواهد!

گفتی:الاتحبون ان یغفرالله لکم(نور22)

*دوست نداریدخداببخشدتون؟!*

 

گفتم:معلومه که دوست دارم منوببخشی

گفتی:واستغفرواربکم ثم توبواالیه(هود90)

*پس ازخدابخواهیدببخشدتون وبعدتوبه کنید*

 

گفتم:بااین همه گناه...آخه چیکارمی تونم بکنم؟

گفتی:الم یعلمواان الله هویقبل التوبه عن

عباده(توبه104)

*مگه نمی دونیدخداست که توبه بنده هاش

روقبول می کنه؟*

 

گفتم:دیگه روی توبه ندارم...

گفتی:الله العزیزالعلیم غافرالذنب وقابل التوب

(غافر2-3)

*(ولی)خداعزیزوداناست اوآمرزنده گناه

است وپذیرنده توبه*

 

گفتم:بااین همه گناه،برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی:ان الله یغفرالذنوب جمیعا(زمر53)

*خداهمه گناههارومی بخشه*

 

گفتم:یعنی بازم بیام؟

  بازم منو می بخشی؟

گفتی:ومن یغفرالذنوب الاالله(ال عمران135)

*به جزخداکیه که گناههاروببخشه؟*

 

گفتم:نمی دونم چراهمیشه درمقابل این کلامت

کم میارم!آتیشم می زنه؛ذوبم میکنه؛

عاشق می شم!توبه می کنم

گفتی:ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین

(بقره222)

*خداهم توبه کننده هاوهم اوناییکه پاک

هستندودوست داره*

 

ناخواسته گفتم:الهی وربی من لی غیرک

گفتی:الیس الله بکاف عبده(زمر36)

*خدابرای بنده هاش کافی نیست؟*

 

گفتم:دربرابراین همه مهربونیت چیکار

می تونم بکنم؟

گفتی:یاایهاالذین آمنواذکرواالله ذکراکثیرا

وسبحوه بکره واصیلاهوالذی علیکم وملائکته

لیخرجکم من الظلمت الی النوروکان بالمومنین

رحیما(احزاب43-41)

*ای مومنین!خداروزیادیادکنیدوصبح وشب

تسبیحش کنید.اوکسی هست که فرشته هاش

برشمادرودورحمت می فرستندتاشما رو از

تاریکیهابه سوی روشنایی بیرون بیارن.

خدانسبت به مومنین مهربونه.*

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت13:44توسط دلتنگی(شیماجون) | |